سرودها , ترانه ها . کار و پیکار
افراشته
نه دستش شكست و نه قلمش !
به قلم احسان طبری
درآن ايام محمد علي افراشته پيمان كار و معمار شهرداري بود كه با او آشنا شدم. در باشگاه حزب ما در خيابان فردوسي براي حياطي پر از مردم(غالبا از كارگران) با ژست هاي بسيار مطبوعي، اشعار طنز آميز اجتماعي خود را كه تاكنون چند بار چاپ شده مي خواند و هم رزمان خود را از ته دل مي خنداند.
گاهي به قول خودش "تو لك مي رفت" و محصولي نمي داد گاه مي گفت "شعرش زير چوب بست است" و اين چوب بست ماه ها برداشته نمي شد. ما ابتدا بيشتر جهت فكاهي اشعارش را مي ديديم و ديرتر ها متوجه ارزش ويژه هنري آن شديم، چون مسئول امور تبليغي و مطبوعاتي حزب بودم، با من برخوردي با محبت و همكارانه و دائمي داشت كه تا آخر عمر و از جمله د رمهاجرت آن را حفظ كرد.
در دوران فعاليت روزنامه "چلنگر" و دوران جنبش ملي كردن نفت، فعاليت افراشته اوج گرفت و چهل قصه كوچكي كه به همت دوستش نصرت الله نوح نشر يافته، افراشته را گاه يك چخوف ايراني نشان ميدهد. بدون ترديد طنز در خونش بود. دوست من، نويسنده و مترجم معروف به آذين كه خود گيلك است، براي اشعار گيلكي او ارزشي حتي بيش از نوشته هاي فارسي اش قائل است. كمدي هاي كوچك او نيز بدك نيست ولي به پايه اشعار و حكايت هايش نمي رسد.
از فعاليت او در چلنگر و از شهرت و محبوبيت روزنامه چلنگر با خبر بودم ولي بايد اعتراف كنم كه دامنه اين فعاليت و اثر بخشي و عمق و ارزش كار افراشته بسي بيش از آن حدي بود كه من حدس مي زدم. باهمه علاقه اي كه به افراشته داشتم، او را چنان كه بود نمي شناختم. افسوس!
افراشته پس از عبيد بزرگ ترين طنز نگار ايراني است و ما مفتخريم كه در صفوف سياسي ما كسي مانند افراشته كار مي كرده و سخن مي گفته است. سخنانش از ايماني ژرف و راستين انباشته است. لقب شاعر توده لقبي است كه به حق به او داده شده است.
در مهاجرت به هنگام نخستين ديدار از صوفيه، افراشته را پس از سال ها ديدم. ديدار ما در زمستان 1336 بود و افراشته تازه به مهاجرت آمده بود. بعدها مابين او و من مكاتبه داير بود و زايد است كه من از لطف او در اين مكاتبات توضيحي بگويم. شايد برخي از اين نامه ها هنوز محفوظ باشد.
همان ايام كه او را در صوفيه ديده بودم از بيماري قلب شكوه داشت و همين بيماري سرانجام او را در سن 51 سالگي، درعين جواني با يك سكته در ربود. او را كه در صوفيه "حسن شريفي" نام داشت، در گورستان معروف شهر به خاك سپردند. بار ديگر كه من به صوفيه رفتم، ديگر ديدارم با گور او بود، نه خود او. ( افراشته در 16 ارديبهشت 1338 چشم بر جهان فرو بست)
در عرض سه- چهار سالي كه افراشته در مهاجرت بود، كوشش فراواني اژ جهت حكايت نويسي به كار برد. مي بايست با زحمت زياد نوشته هاي خود را بدهد تا به بلغاري يا تركي ترجمه كنند. با اين حال خوانندگان فراوان داشت.
زماني يك بلغاري وقتي دانست كه من ايراني هستم از "حسن شريفي" از من پرسيد و وقتي پاسخ دادم او را مي شناسم، حالتي گريه مانند به وي دست داد و آه ها كشيد و افسوس ها خورد. معلوم شد كه خود روزنامه نگار است و حسن شريفي را در زندگي ديده و مي شناخته. با اين همه، احساسات او شگفت انگيزبود. از شيريني و دل نشيني نوشته هايش سخن گفت و دم به دم تكرار مي كرد: " آه حسن شريفي! حسن شريفي!"
خانواده پهلوي با تبار نويسندگان و يا بنا به يك بيان كه دوست ندارم، "قلم زنان" چه كرد!
سرنوشت شاعران عشقي، عارف، فرخي، لاهوتي، كارگردانان نوشين، كرمانشاهي، شاعر ذره، نويسندگان هدايت، جلال آل احمد، بهرنگي، به آذين، بزرگ علوي، رحيم نامور، هنر پيشه خيرخواه، طنزنگار افراشته، شاعران گلسرخي و كيوان و خود اين نويسنده (طبري) را در نظر آوريد.
تنها كساني توانستند ميدان داري كنند كه سر خم كردند. گورها پراكنده است: لاهوتي و نوشين در مسكو، هدايت در پرلاشز، افراشته در صوفيه، خيرخواه در برلين و آن هايي كه در ايران مدفون شدند برخي نام و نشان آشكاري ندارند و برخي مانند بهار و دهخدا و بهمنيار و نصرالله فلسفي رازها و رنج هاي بسياري را زير خاك بردندز مسلما فهرست من سخت ناقص است و من از رنج ديدگان فراموش شده پوزش مي طلبم.
از مجموعه آثار محمد علی افراشته دو قطعه زیر را ( عناوین را ما بر حسب حال و روزی که اکنون بر ایران حاکم است انتخاب کرده ایم) می خوانید:
حکم قاضی مرتضوی برای افراشته!
تخته کن افراشته مغازه را
این ادا اطوارهای تازه را
تازگی شاعر شدستی نم نمک
چیزکی می سازی اما کم نمک
از تو بعد از بیست سال آزگار
بیش از اینها داشتیمان انتظار
کارخانه چی از اشعارت ملول
تاجر از این بمب پر دارت ملول
در تمام کارخانه کارگر
خستگی را می کند با شعرت در
بدتر از سیل ملخ؛ اشعار تو
هست عزرائیل ما؛ گفتار تو
تخم غوغای غریبی کاشتی
جای یک سانت آشتی نگذاشتی
می روم پیش وزیر داخله
می نمایم سخت از دستت گله
می فرستد گوشه زندان ترا
می کند تبعید آبادان ترا
ایکه غزلقورت بادت حنجره
ای الهی پرت شی از پنجره
بی سرو بی پا کجا، اعیان کجا؟
برزگر لختی کجا و خان کجا؟
کارگر از بی غذائی مرد؟ مرد
برزگر از بی دوائی مرد؟ مرد
بانک ملی برده سر بر کهکشان
سنگر ماهاست، نه زحمتکشان
کم اگر هستیم اما محکمیم
دزد اگر هستیم اما با همیم
حیف، آنجوری که بایستی نشد
حضرت "سرحقله" هو شد خود بخود
نامه سرگشاده ثارالله
پس از نابودی نسل انقلاب
قبله عالم سلامت باد، مطلب شد تمام
شد حسین ابن علی با خاندانش قتل عام
کشته شد در کربلا عباس و عون و جعفرش
تشنه لب بر خاک و خون افتاد حتی اصغرش
تا نماند در جهان از آل پیغمبر نشان
عصر عاشورا، زدیم آتش به چادرهایشان
ای یزید آسوده خاطر باش، دادیم انتشار
در میان مردمان از اهل هر شهر و دیار
کاین جماعت خارجی بودند یکسر مرد و زن
منکر اسلام« یاغی" ماجراجو" بی وطن
حکم قتل آل پیغمبر، به امضای شریح
کار را بسیار آسان کرد فتوای شریح
کرد هر کس بر علیه پادشاه دین قیام
واجب القتل است و باید کشت او را، والسلام
کس نفمهید این جماعت زاده پیغمبرند
مردم کشور گمان کردند این ها کافرند
بسکه تبلیغات با پول و طلای بی حساب
شد، که افکار عمو می شد بنفع آن جناب
در زمانه پادشاه دین کسی غیر از تو نیست
این که طبق امر تو شد کشته مردی اجنبی است
گر کسی شد با خبر از کار و از کردار ما
خواست بردارد به عالم پرده از اسرارما
چند تن مامور دنبال سرش بگذاشتیم
با هزاران حیله او را از میان برداشتیم
در سر راه تو دیگر نیست مانع، ای یزید
بعد از این نبود کسی حق را مدافع، ای یزید
برق آسا، یافت کار دشمنانت خاتمه
از دم شمشیر بگذشتند نسل فاطمه
پایه تخت تو محکم شد ز آسیب زمان
پرچم اقبال تو بگذشت از هفت آسمان
چون نماند از نسل پیغمبر نشانی بر زمین
پادشاه کشور اسلام هستی بعد از این
ما براه دولت تو جان فشانی کرده ایم
دشمنانت را همه نابود و فانی کرده ایم
در ازای این فداکار و این خدمت به ما
مرحمت کن مال و جاه و منصب و خلعت به ما
تا که در راه تو افزونتر فداکاری کنیم
بر زمین خون هزاران بیگنه جاری کنیم
سر مقاله ای
به قلم احسان طبری
در "مردم"
بهمن ماه سال 1325
سخنی چند دربارهً
اسلوب تفکر و مبارزه
آموختن ازگذشت روزگار، اینست وظیفه هرانسان خردمند وهر جریانی که برتعقل و تعمق استوارباشد. مدنیت امروزی ما مجموعه ای ازتجارب نیاکان ماست. تنها طریقه دریافت حقیقت، مشاهده دقیق نمود ها و وقایع، تجربه و تحلیل صحیح و نتیجه گیری منظم ازاین نمودها و وقایع است. همانطورکه مرد عاقل ازیک حادثه، استثناجات گرانبها می کند و اشتباهی را برای باردیگر تکراد نمی نماید، همانطور یک جریان باشعوراجتماعی، با تحلیل منطقی کار گذشته خود، کارآینده را برمبادی محکم تری مستقر می گرداند. ابلهان یک خطا را صد بارمکررمی سازند زیرا قدرت تحلیل ندارند و ازعلت یابی و نتیجه گیری عاجزند. عمل آنها مبتنی براحساسات و غرایزکور و واکنش های بی خردانه تن و روان است ولی عمل خردمندان با نظارت قوه ماسکه ای که عقل و تمیزنام دارد، با مشاهده دقیق نمودها و وقایع، باعلت یابی صحیح و استنتاج درست انجام می پذیرد.
فرقی که بین انسان ب شعور و آگاه ازقوانین تکامل طبیعت و اجتماع، و انسان بی شعور و بی خبرازاین قوانین وجود دارد، اینست که برای اولی حتی تجارب دیگران کافیست ولی برای دومی حتی تجارب خود او بی نتیجه است. آگاهی ازقوانین حرکت طبیعت و اجتماع، دیدگان ما را تیزبین، و تمی و درایت ما را نیرومند می گرداند، لذا چنین آگاهی برای هرجریان اجتماعی و برای هر فرد مبارز در درجه اول لزوم است.
این یکی ازنواقص ماست که هنوزازمرحله تفکراحساساتی و غریزی، واکنشهای بیخودانه و حساب نشده، روش سطحی و مبتذل بمرحله تفکر علمی، واکنشهای از روی شعور و حساب، روش عمقی و خردمندانه وارد نشده اند. غالب ما درقضاوت و تصمیم شدیدا تابع سوابق ذهنی، عواطف درونی، خواهش های نفس، تاثیرات محیط محدود زندگی شخصی، احساسات آنی قرار داریم و کمتر بایک دقت علمی و خونسردی و بیطرفی می توانیم از عهده یک قضاوت درست و یک تصمیم علمی و صحیح برآئیم.
محیط خانوادگی و اجتماعی ما غالبا ما را به طرز زندگی و تفکرخودخواهانه ای معتاد ساخته. درجامعه ما هرکسی باید کلاه خود را نگه دارد، نفع خود را مواظبت کند والا دستبرد بیرحمانه ای به او زده خواهد شد. درجامعه ما تربیتی که مبتنی برهم پشتی، همبستگی، مهرورزی، همکاری و غیرخواهی باشد وجود ندارد. مردم کشورما غالبا شکنجه دیده و آسیب دیده اند، لذا پس از چند فریب اولیه نوعی بدبینی و کینه جوئی برهمه کس غلبه می کند و شدیدا تفکرو قضاوت را تحت تاثیرخود قرارمیدهد. این بدبینی و خود خواهی، همچون خفقانی، پیکرما را درمقابل تیرهای کین وقریب که ازهرسو می بارد حفظ می کند، پس امری عادیست اگرفرد ایرانی ازاحساسات ناملایمی انباشته باشد، احساساتی که او را ازهرگونه تفکردرست، عینی، خونسردانه ومنطقی بازدارد. قضاوت و تصمیمات ما شدیدا ازخود خواهی، کین، بدبینی و بدگمانی ما متاثراست و لذا غالبا درطریقه معوج نا مطلوبی سیرمی کند.
افکندن ردای خود خواهی از دوش و برداشتن عینک سیاه بدبینی از مقابل چشم کار آسانی نیست، زیرا حکم زندگی روزانه ما چنین است، مگرآنکه شخص پس ازمطالعه دقیق احوال نفس و نوامیس اجتماعی و دریافت علل و موجبات این تفکرو قضاوت معوج بکوشد تا برآنها غلبه کند وخود را تجدید تربیتی نماید. چنانکه معلوم است یکی ازطرق آزاد شدن ازجبرقوانین ونوامیس، آگاه شدن ازکیفیت این قوانین و نوامیس است.
اسلوب یک تفکر صحیح آنست که نخست شخص بکوشد تا قضاوت خودرا ازهرگونه احساسات شخصی و سوابق ذهنی مبری کند و بقول "رنه دکارت" با یک شک دستوری وارد موضوع شود ودرکلیه داوریهای گذشته خود تردید نماید. اگرواقعش را بخواهیم، چون تا امروزقضاوتهای ما درباره افراد، قضایای اجتماعی، استتاجات کلی غالبا مطابق اسلوب تفکر بیطرفانه و خونسردانه علمی نبوده، باید بیک خانه تکانی عمومی مغزدست زد و همه مقولات فکر را درمیزان سنجش علمی ونقد منطقی قرارداد و علت وسمین را ازهم جدا کرد و صحیح و سقیم را ازیکدیگربازشناخت. دراین بررسی عمومی باید دانست که هیچ استنتاجی صحیح نیست مگرآنکه مبتنی برنمود ها و وقایع عینی و خارجی باشد نه ذهنی و درونی، یعنی آنکه مبتنی برچیزهائی باشد که درواقع وجود داشته ورخداده نه آنکه مفروض و مخلوق احساسات و توهمات و خواهشهای دل ورشک و کین و بدبینی و بدگمانی "من" بوده است، و نیزباید دانست که هیچ چیزی درطبیعت مطلق و جامد نیست بلکه فضا با اطراف و جوانب گوناگون دارد. خوب و بد و نفس و کمال دارد و بریک نهج نمی ماند و دائما درتغییراست. یک قاعده ویک روش، تا زمانی درست است که شرایط محیط طبیعی یا اجتماعی آنرا بطلبد و با آن تطبیق کند. قواعد و قوانین، نتایج و قضاوت ها که انتزاع ذهن ما ازحوادث خارجی است نمی تواند همیشه بدون تغییر بماند زیرا حوادث خارجی در تغییراست و لذا منتزعات ذهن ما ناچارباید تغییرکند. آن معرفتی صحیح است که با حرکت محتویات خود که عبارت باشد ازواقعیات خارجی حرکت کند و با آن تطبیق نماید.
معرفت انسانی خواه ازنوع مطالعه و مشاهده صرف باشد یا ازنوع قضاوت و استنتاج، نباید هرگزبصورت شربت لایزالی ( Dogme) تلقی گردد. لذا جمود فکری یکی ازبلیات عظیم برای معرفت انسانی است.
قضایای اجتماعی چند طرفه ومرکب است، نه یک جهته و بسیط. مطالعه سیریک حادثه اجتماعی درمراحل آتی بسیاردشواراست زیرا باید تالی ها را با دقت سنجید و آنرا درحرکت همه جانبه و بغرنجش بررسی کرد، چنین سنجشی فقط برای کسی ممکن است که:
اولا( قوانین حرکت طبیعت و اجتماع را بدرستی بشناسد یعنی دارای جهان بینی علمی دقیقی باشد.
ثانیا( بتواند معرفت فلسفی خود را برواقعیات خارجی تطبیق کند، یعنی استعداد بکاربردن علم خود را داشته باشد.
ثالثا( ازاغراض خود پسندانه شخصی عاری باشد و باشیفتگی علمی خاصی درقضایا دقت کند نه با یک نظرسود جوئی انفرادی.
برای شناخت طبیعت و اجتماع " فراگرفتن" لازم است.
چگونه میتوان با فقدان معلومات، یا آشنائی ساده به چند مطلب محدود، بدون آنکه آن آشنائی تکمیل شود و دائما درتزاید باشد، حقیقت را فهمید.
حقیقت آن غزال گریزنده چابکی است که باید ازهرسو هزاران کمند افکند تا سرسرکش او بچیزی گرفتارشود. حقیقت برخلاف اشراقیون و طرفداران مکاشفه درآستانه اندیشه هیچ کسی عریان ظهورنمی کند، باید آنرا با رنج و تعب یافت و بدام آورد. حقیقت فقط دراثر دقت و مطالعه و بررسی و مشاهده دقیق بچنگ می آید، یعنی تنها دراثر اسلوب علمی.
البته نه فقط درجامعه ایران بلکه درمترقی ترین جامعه ها، نیز همه افراد نمی توانند پرده نشین حقیقت را با همه مستوری و مهجوری آسان بدام آورند. این کارفقط عهده دانشمندان، که در اینکار ورزش کرده اند، برمی آید. ما نمی توانیم و نباید توقع داشته باشیم که همه افراد ایرانی باسلوب علمی تفکر آشنا باشند، چنین آرمانی فقط دردنیای خرم و درخشان آینده جامعه عمل بخود خواهد پوشید، ولی میتوانیم و باید توقع داشته باشیم که درجریان اجتماعی ما، بطورنسبی، مغزهای متفکری موجود باشد که بتواند تمام جریان مطابق اسلوب تفکرصحیح اداره کند. مغزی باشد که درست بیاندیشد تا قوای فعال اجتماعی آن اندیشه درست را به معرض اجرا بگذارند.
بمنظور ایجاد این مغزمتفکر، تهیه یک هسته قوی ازافراد با مطالعه، ورزیده، با تجربه، دقیق و بی غرض لازم است و لازمه اینکار نیزسه چیز است:
کوشش، تجربه، زمان!
با تطبیق اسلوب کلی فوق، به بعضی ازروشهای تفکری که دردماغ غالب ما وجود دارد برمی خوریم. اجازه بدهید نمونه هائی ذکر کنم:
افرادی هستند که به معنای صحیح انقلابی بودن توجه نکرده اند و درنتیجه داشتن یک تصورغلط منشاء بروزاعمال غلط شده اند.
نباید انقلابی بودن را با شدت عمل داشتن، خشمناکانه رفتارکردن، تعصب و جمود فروختن و ابراز احساسات بی بند وبار نمودن، اشتباه کرد.
فرد انقلابی یعنی آنکسی که جهت تحول جامعه را می داند و برای خود درآن جهت سهم فعالی قائل است. تحول نیرو های اجتماعی درجهت معین باید بوسیله اراده انسانهای با شعور و آگاه و مبارزتحریک و تسریع شود. درعالم نباتات و حیوانات، تحولات و تطورات بیخودانه، بیشعورانه، کند و غیر ارادی انجام میگیرد ولی درعالم انسانی چنین نیست. مغزها و دست ها چرخ تاریخ را که پیوسته بجلو می غلطد سریعتر می غلطانند.
اگرحرکتی که مغزها و دستها به چرخ غلطنده و پوینده تاریخ می دهند موافق حرکت خود او و بطریقی باشد که درتسریع آن موثرشود طبیعتا این چرخ بمرحله بعدی زودتر میرسد واگربطریقی باشد که نه تنها حرکتش را تسریع نکند بلکه متوقف سازد و یا به عقب اندازد طبیعه درسیرتکاملی وقفه و تعویق بروزمی کند.
ای چه بسا جریانات اجتماعی و افراد انقلابی که درعین داشتن نیت صحیح و شوق وافر برای ترقی و تکامل، دراثرعدم درک قوانین حرکت تاریخ و نداشتن نقشه صحیح کارو روش درست، حتی ازتکامل عادی جامعه جلوگیری کرده و ارتقاء را به ارتجاع مبدل ساخته اند.
کمک به تحول تاریخ نباید بطوربیشعور، بدون نقشه، بدون توجه بشرایط محیط انجام گیرد. دریک نقشه صحیح، سازش وستیزه، نرمی وسختی، تندی و کندی، آرامش و شورش، خشم و مهر، دشنام و ستایش هریک جائی دارند. جائی است که سازش ونرمی انقلابی است، یعنی کمک به هدف تکامل می کند و ستیزه و سختی ضد انقلابی است، یعنی هدف تکامل را به عقب می اندازد. جائی است که آرامش و خاموشی انقلابی است و شورش و هیاهو ضد انقلابی است. جائی هم برعکس. ستیزه و سختی بخودی خود مطلوب نیست مگر آنکه شرایط کاردرست آنرا بطلبد.
یکی ازمعایب برخی ازافراد با حسن نیت ولی کم توجه ما، که ناشی ازجمود فکر( Dogmatisme) و تبعیت ازیک سیاست احساساتی ( Sentimentalisme) بود، عبارت بود ازداشتن یک روش شدید و قطعی درهمه جا، همه کار، همه زمان.
چرا؟ زیرا این افراد بطورخیلی ساده تصورمیکردند که انقلابی بودن یعنی قطعی و شدید العمل بودن.
اگرما شنیده ایم که نباید با " وضع حاضر" ( Status Quo) سازش کرد یعنی آنکه نباید آنرا لایزال، ابدی، بدون نقص دانست؛ نباید آن را پذیرفت و بدان تابع شد؛ باید دانست که آینده بهتری ممکن است و باید بسوی آن آینده بهتر رفت؛ هرگز منظوراین نیست که درنقشه مبارزه نباید تند و کند، سخت و آرام شد، بجلو وعقب رفت، هرگزمنظوراین نیست که نباید اسلوبی داشت، سیاستی داشت. حتی باید دانست که درجریان یک نبرد تکاملی اجتماعی، روش ملایم و آرام ترجیح دارد مگرآنکه پیش گرفتن روش سخت و قطعی تنها راه چاره باشد.
سازشکارکسی است که درموقع لزوم یک روش قطعی ازآن می گریزد و می گوید همیشه نرمی و ملایمت ولو بقیمت شکست.
ماجراجو کسی است که درموقع لزوم یک نرمی و ملایمت فرارمی کند و می گوید همیشه سختی و شدت ولو بقیمت شکست .
انقلابی کسی است که برای هدف خود هم به سختی آشناست و هم به نرمی زیرا به پیروزی علاقمند است. سازشکارو ماجراجو هردو خطرناکند سازشکار به هدف خیانت میکند. ماجراجو عوارضی بوجود می آورد که هدف را به عقب می اندازد. یکی ازسختی می ترسد یکی نرمی را با کین و خشم خود سازگارنمی یابد. هردو دسته خطرناک وزیان بخش هستند. ما در گذشته ازماجراجوئی های غلط آسیب دیدیم، ازصدمه سازشکاریهای بیجا نیز مصون نماندیم.
درعمل مبارزه باید حتی المقدورراهی را دنبال کرد که با کمترین عوارض به نتیجه مطلوب برسد. اگرمی توانید قفل دررا با کلید بازکرده داخل اطاق بشوید آنرا نشکنید زیرا اگر بشکنید ممکن است وضعی پیش آید که اصلا از سکونت درآن اطاق محروم بمانید. اگر می توانید به نتیجه ای ازراهی برسید که بی درد سرتراست از راه خطرناک نروید زیرا بیم به نتیجه نرسیدن درمیان است.
پس این نقص بزرگ بود که برخی ازافراد به معنای عامیانه " انقلابی بودن" توجه داشتند و بعضی ازآنها دربرخی ازامور شدت عمل بیجائی درپیش گرفتند که براثر عوارض گوناگون آن جریان را دچاروقفه و تعوق ساختند درآینده باید روش ما ازاین حالت احساساتی و حساب نشده مبری باشد. نرمی بجای خود، سختی بجای خود و جائی که نرمی سود بخش است ازسختی بیجا احتراز باید نمود.
نمونه دیگری ذکرکنیم.
یک جریان اجتماعی زمانی به مراد میرسد که فکر واحد داشته باشد؛ فکرعملی که از واقع بینی ( Realisme) و تفکرعلمی ناشی شده باشد نه جمود و احساسات. تشتت درارکان فکری و عملی یک جریان، تصادم انرژیها و انحرافات گوناگونی بوجود می آورد، موجب هرج ومرج درداخل جریان، موجب وقفه و عقب نشینی و بلاخره شکست میگردد. برای آنکه وحدت تصمیم و عمل دریک جریان حکمفرما گردد لازم است نقشه و تمرکزجای خود بخودی و تشتت را بگیرد:
یک جریان اجتماعی باید بداند بکجا میرود ازچه راه نقشه بجای خود بخودی میرود، این مسئله را نه فقط برای زمانهای دوربلکه برای زمانهای کوتاه، سال، ماه، و حتی روز بداند. نقشه کارتنها برای فعالیت عمومی نیست، بلکه برای فعالیت جزئی و حتی شخصی نیزلازم است. زیرا نقشه یعنی خلاصه ای ازبررسی و پیش بینی، یعنی هم آهنگی دراجزاء کار. چه میخواهیم و برای چه میخواهیم، چه باید بکنیم و برای چه باید بکنیم اینست، سئوالاتی که درضمن طرح یک نقشه پیش می آید.
یک نقشه صحیح نقشه ایست که ازدو جزء تشکیل شود.
1( هدف روشن و دقیق، هدفی که رسیدن بآن ممکن باشد.
2( طریقه وصول به هدف بطورروشن و دقیق، طریقه ای که طی آن ممکن باشد.
" ممکن" یعنی آن چیزی که وسائل و مقدمات کار، محیط اجتماعی برای تامین آن ازروی هرحسابی که بشود مساعد و آماده است. ممکن یعنی چیزی که برواقعیات مبتنی شود نه براوهام و خیالات و احساسات. در طرح نقشه نباید برای تصورات جائی قائل شد. خونسردی و واقع بینی اساس طرح یک نقشه قابل اجراست. تردیدی نیست که اراده آدمی موانع را ازسرراه برمیدارد ولی البته باید بین موانع و اراده ای که می خواهد آنها را ازمیان بردارد تناسب لازم موجود باشد. حزبی که دارای مغزخوب، اطلاعات کافی نباشد نمی تواند نقشه درستی طرح کند. مغز خوب و اطلاعات کافی، درنتیجه نظم تشکیلاتی، تجربه، سنت حزبی، کادرقابل و امثال آنها را بوجود می آید. مقدار رضایت بخشی ازاین مقدمات فقط درطول زمان تهیه میشود. برای اینکارهم زمان لازم است. ولی بدون شک با آنچه که امروزداریم بمراتب بهتر میتوانیم کارکنیم تا با آنچه که پنج سال پیش داشته ایم.
اینک باید گفت که تنها نقشه خوب کشیدن کافی نیست؛ تمرکزبجای تشتت باید آن نقشه بطورهم آهنگ و با پشت کاراجرا شود. برای اینکار لازم است که دستگاه وسیع حزبی متمرکزباشد یعنی بوسیله قدرت با شعور، متفکر، واقع بین و مبارزی اداره شود. این مرکزبمنزله مغزحزب است ولی بطوریکه یک مدیرزبردست ارکستر، با حرکات چوب خود ازآهنگ های گوناگون و آلات جورواجوریک سمفونی نشاط انگیز پرهیجان بوجود می آورد این مرکزبا دستورهای دقیق خود ازاستعدادها، اراده ها، احساسات، هیجانات، افکار و تصمیمات مختلف در ازمنه گوناگون و درطی حوادث جورواجور یک حرکت منظم خوش آهنگی بسوی کمال ایجاد می نماید. همانطورکه، علاوه بر یک مدیرزبردست ارکستر، آهنگ ساخته شده و منظمی لازم است تا هم مدیر و هم نوازنده موافق آن رفتارکنند، برای فعالیت عمومی حزبی نیز اصول و استراتژی و تاکتیک و نقشه لازم است.
کمیته مرکزی حزب باید دارای قدرت اجراء و نفوذ کامل ونظارت قطعی بر همه زیروبم حرکات و سکنات جریان حزبی باشد. این قدرت و نفوذ تحمیلی نیست بلکه باید رهبری صحیح پیش بینی درست، عمل منظم کمیته چنین قدرت را طبیعتا بوجود آورد. تنها دریک جامعه بیدارچنین عناصری پیدا میشود. همانطورکه بنوبه خود این عناصر بیداری جامعه را فزونتر می کنند. آیا دراجتماع ما داشتن یک مرکزیت هشیار ممکن است؟ نه بآن اندازه که آرزو می طلبد ولی تردیدی نیست که درشرایط کنونی ایجاد این مرکزیت با استفاده ازتمام قوای تکامل یافته حزب نسبت به پنج سال پیش بهتر ممکن است، فقط درصورتیکه درداخل جریان آن اراده دسته جمعی و هم آهنگ و شرایط مساعد وجود داشته باشد که بتواند چنین مرکزیتی را بوجود آورد.
مردم ـ دوره هفتم، سال اول، شماره 180 شنبه 11 اسفند ماه 1358
لعن بر دروغ!
لعن بر دروغ!
دروغ زر اندود، دروغ ریاکار، دروغ زورمند!
دروغ راست نما و گمراه ساز!
دروغ مجهز به سکه و سرنیزه!
بگذار، از خود خرسند بغرد
ولی ما در وی به خواری می نگریم
بگذار آدمیان را آذین دارها کنند
ولی ما به خذلانش باورمندیم
زیرا سنگ دلی او فرزند بیم اوست.
خجسته باد راستی!
فروتن، بی پیرایه، پارسا!
گنج نیرویی حیرت انگیز
که با تیغ معجز سینه شب را می درد
و خون ها و اشک ها آبدیده اش می سازد.
او را از «ترسناک» پروایی نیست
چون تک سوار کربلا در چنبره سپاه یزید
چون سیاوش پاکدامن در آتش خشم افراسیاب.
در کلبه بی رونق حرمان با حقیقت زیستن
به که، فرعونی بودن در اریکه دروغ
با تباری از چاپلوسان پای بوس.
در پیروزی یا شکست توایم ای حقیقت!
زیرا شکست با تو فضیلت و فتح با تو عدالت است
و شما ای گروه بزدل که در چاهسار «غرایز» خود
زندانی هستید:
در مقابل هر بادی سر فرود آورید!
از عرق جامعه بهره گیرید و به سرنوشت آن بی اعتنا باشید!
و شما ای معشر ستمگر که سرکوب غیظ آلود حقیقت
رمز وجودی شماست
از طلوع آن بهراسید، زیرا طلوعی است ناگزیر
به ناگزیری بامدادی که از بطن شب
و بهاری که از درون زمستان می شکفد
احسان طبری
اسفند ماه 1358

شعر زير از هوشنگ ابتهاج با نام "مرثيه" است و در سال 1368 بمناسبت درگذشت احسان طبري
سرو بالايي كه مي باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست
وه چه سروي، با چه زيبي و فري
سروي از نازك دلي نيلوفري
اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
در غروبِ تو چه غمناك است كوه
برگذشتي عمري از بالا و پست
تا چنين پيرانه سر رفتي ز دست
خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
اين حديثي دردناك است از قديم
توبه كردي گر چه مي داني يقين
گفته و ناگفته مي گردد زمين
تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغي چون تو رشك آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟
چون تويي ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستي كه اين گوهر شكست
كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
تا نمي مردي چنين اي نازنين!
شوم بختي بين خدایا اين منم
كآرزوي مرگِ ياران مي كنم
آنكه از جان دوست تر مي دارمش
با زبانِ تلخ مي آزارمش
گرچه او خود زين ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است
آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد
آتشي خاموش شد در محبسي
دردِ آتش را چه مي داند كسي
او جهاني بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش به داند جهان
بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهانِ خوبي و خير بشر
آن جهانِ خالي از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كي ماند به سنگستان درست
جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟
از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگي دست جهان است اين شكست
****
پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا
ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم ها را ديد و فريادي نكرد
پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟
سينه مي بينيد و زخمِ خون فشان
چون نمي بينيد از خنجر نشان؟
بنگريد اي خام جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه ها از كينه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خون ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه ريز
آن همه فريادِ آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد
آنكه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست
راه مي جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد
كجروان با راستان در كينه اند
زشت رويان دشمنِ آيينه اند
آي آدم ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
ديده در گرداب كي وا مي كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي كنيد.
سالهای پایانی دهه 20 که همزمان است با سرکوب حکومت خود مختار آذربایجان و تعقیب و ممنوعیت حزب توده ایران و پیگرد روشنفکران، محدود شدن آزادی مطبوعات و میدان داری گروههای شبه فاشیستی با چوب و چماق، نوعی رخوت و نا امیدی به جنبش راه یافت که بسرعت ادبیات ایران را هم در نوردید. دراین دوران انواع تخیلات رخوت گونه درجامعه جریان یافت و حکومت نیز آگاهانه بر آن دامن زد. میخواست قدرت خویش و اصلاح ناپذیری را به مردم نشان دهد. شیوع ناامیدی درجنبش کارگری و مبارزاتی چپ ایران تا کودتای 28 مرداد ممکن نشد، اما در جنبش دانشجوئی و روشنفکری ایران تاثیرات خود را گذاشت. همانگونه که اکنون تاریخ تکرار شده و در جمهوری اسلامی پس از دوران اصلاحات چنین روحیه ای در حال رشد است و حکومت نیز به آن دامن میزند.درسالهای یاد شده، انواع نظرات رخوت آلود، هنرو ادبیات ایران را آلوده ساخت و کسانی که به حق و یا ناحق نام ونشانی درجامعه یافته بودند، پرچمداراین کارزارمنفی شدند. کارزاری که ادبیات مترقی ومبارزرا از صحنه خارج ساخته وخون سرد وصورتی " پوچی"، " ناامیدی"، "یاس کافکائی" درشعر و داستان ایران روان شد. پس از کودتای 28 مرداد این کارزار تشدید شد و غرب ستیزی، تمدن ستیزی، سنت پرستی وصنعت گریزی جانشین استعمارستیزی، استثمار ستیزی و امپریالیسم ستیزی شد و سرانجام نیز، این گوژپشت غیرقابل تحمل، ازمکه وکعبه وبرخی محافل مذهبی سردرآورد و " خسی" شد در" میقات" جلال آل احمد! صادق هدایت شریف ترین قربانی مرحله نخست(پیش از 28 مرداد) این فاجعه بود و بوف کور او حاصل همان عرفان کافكايی است که رواج یافت و اکنون نیز عمدتا همین اثر صادق هدایت در جمهوری اسلامی ترویج و به اشکال مختلف تبلیغ میشود تا حاجی آقا، علویه خانم و ولنگاری و دهها اثر تاریجی و اجتماعی هدایت که سراپا جوش و خروش و تهییج و تحول است پشت آن پنهان بماند. جلال آل احمد میوه تلخ دوره دوم این درخت کج و آفتاب ندیده بود، میوه ای که هنوز ارتجاع مذهبی ایران آن را به روشنفکران ایران تعارف میکند! یاد " جلال آل احمد" درمطبوعات وابسته به آن نه تنها مباح است، بلکه ثواب هم دارد، زندگان، که هیچ نویسنده وشاعروهرمند مرده ای درطول 20 سال گذشته، باندازه " جلال آل احمد" مورد تکریم و تائید ارتجاع مذهبی ایران نبوده اند. با استفاده ازنوشتههای جلال آل احمد، ارتجاع میکوشد غرب ستیزی را جانشین امپریالیسم ستیزی و مبارزه با سرمایه داری جهانی کند و به همه اهل هنروادب ایران نیزهمین توصیه را دارد. این ارتجاع، به همین اندازه نیز طرفدار آن اندیشههای رخوت گونه، منحرف وانزوا طلبی است که با مبارزه اجتماعی مردم بیگانه وغرق درمالیخولیای خویش است. در اشاره به آن سالهای سر در گریبان بردن، احسان طبری، مقاله ای نوشت و با نامی مستعاربرای انتشار در کتابی که آل احمد تحت عنوان " خدمت وخیانت" روشنفکران در دست انتشارداشت فرستاد. این کتاب همراه این مقاله انتشاریافت، اما بلافاصله دستور جمع آوری آن صادر شد و پس ازحذف این مقاله، باردیگر روانه بازارشد! همین حذف واجازه انتشاردوباره بخوبی نشان داد که استبداد و اختناق خواهان چه نوع ادبیات وفعالیتهای روشنفکری وهنری است وازچه نوع اندیشههائی بیم وهراس دارد.
مقاله حذف شده طبری از کتاب "خدمت و خیانت روشنفکران" را با کمی تلخیص درزیرمی آوریم. این مقاله، درعین حال پاسخی است به همه آن کسانی که شکستهای مرحله ای جنبشهای اجتماعی را پایان مبارزه و پیکارتلقی کرده و سر درلاک ناامیدی وایدئولوژی گریزی فرومی برند. بخش گفتگوئی مقاله طبری، بخشی از گفتگوئی است که او در یک دیدار اتفاقی میان با هدایت در خیابانهای تهران، پس از سرکوب حکومت آذربایجان داشته است. با چشمهای نگران نسبت به جنبش دانشجوئی کشور، این مقاله و بویژه گفتگوی طبری و هدایت را بخوانیم:
« دراین روزها گاه با برخی ازروشنفکران با ارزش و انساندوست روبرو میشوید که دربرابرهجوم پیشامدهای ناگوار، خلع سلاح شده اند وبا شتابی هرچه تمام ترهرگونه شیوه مبارزه مثبت وپی گیری درنبرد اجتماعی را کوششیبیثمرشمرده، باردیگربه تاریک خانه افکارناخوش وذهنیات نا هنجار وناموزون خود پناه برده اند. بعضی ازآنها نمی خواهند برای دست یافتن به حقیقت، ازهفت خوانی که برسرراه آنست، بگذرند. برخی درغرقاب نومیدی جانگزا بیزاری درمان ناپذیرمی افتند. برخی ازآنها پرستنده حقیقت هستند وعدالت را دوست دارند و ازحقوق بشری دفاع میکنند، ولی بشرط آنکه این پرستش مزاحمت به بارنیآورد. آنها که درسکوت باطن خود سیر کرده اند، ازغوغای مخوف وآشفته جامعه وحشت دارند واین حس مردم گریزی، آنها را همیشه به زوایا میکشاند. درحالیکه فکربدبین وزیان گزنده وزننده برخی ازآنها بیانبیریای درد و ناکامی آنهاست، برخی دیگرازاین اسلوب جدید " روشنفکرانه" استفاده میکنند تا به احساسات خود پسندانه خود، احساسات ناشی ازترس جان، حفظ مال وامنیت شخصی خود، حله ای که تارش ازالهامات شاعرانه وبردش از افکارفیلسوفانه است، بپوشانند. باید درمیان آن روشنفکران ارجمند، که تلخی مصائب گذشته وناگواری حوادث اکنون وتاریکی منظره آینده، آنها را به خشم آورده ونومید ساخته و بعضی ازروشنفکرنمایان خودپسند، که کاخ فلسفه وتخیل خودرا تا ثریا بالا میبرند وسایه مخوف آن را برروی همه چیزهای ثمربخش، خجسته، فاضل واصیل میافکنند، فقط برای آنکه امنیت کوچک خود را ازتطاول معصون نگاهدارند، فرق بسیارگذاشت. اگرنیست این دودسته این اندازه با هم تفاوت دارد، کلماتشان به یکدیگرشبیه است. حالا مستوره ای ازافکاروکلمات آنها را برداریم و درمعرض بحث وانتقاد قراردهیم.
روشنفکرمایوس- خوب شما را پیدا کردم، مدتها بود که میخواستم انتقام خود را ازیکی ازاین آقایان طرفدارتودهها بکشم، به عقیده من اگردیگرشما دم ازآزادی بزنید، فقط برای اینست که حیا را فراموش کرده اید. تمام رشتههای ملت ایران دراثرشاهکارهای شما پنبه شده. اگرمرد میدان نبودید، چرا پا درمیدان گذاشتید؟ چرا ملت را تحریک کردید وخودتان کناررفتید؟ - بطورساده وبدون پیرایه، ادعای شما برضد ما اینست. که چرا فتح نکردیم؟ چرا شکست خوردید؟ ما این را اعتراف میکنیم که فتح نکردیم ودچارناکامی شدیم. حتی اگر بار این شکست وناکامی هم متوجه ما باشد، ولی همه اینها دلیل براین نیست که دنیا به آخررسید وصحبت مبارزه درراه آزادی قدغن شده و ما باید ازخجالت قطره ای آب شده و به زمین فروبرویم. هرجنبشی درجهان فتح و شکست دارد. مگرجنبش ستمکشان دنیا فقط وبرای نخستین باردرایران وآنهم درزمان ما رخ داده است؟ جنبش زیاد بوده و این جنبشها گاه دراثرنیرومند تربودن دشمن به موفقیت نرسید، ولی باردیگربا گرفتن تجربه ازشکست گذشته تجدید شده وپیش تررفته است. تاریخ بشرتا امروزتاریخ مبارزه بوده است. برسرهریک ازاین عقاید که امروز جزء مبتدلات علمی است، آدم سوزانده اند وخون ریخته اند. آن امتیازاتی که امروز بشربه آسانی ازآن برخورداراست، درنتیجه کشمکش و نزاع سخت تحمیل شده است، نزاع وکشمکش اجتماعی را نمی توان تعطیل کرد. اگرمن وشما آن را تعطیل کنیم، خود آن تعطیل نخواهد شد. اگرمن و شما ازاین میان بیرون برویم، کسانی دیگر وارد آن خواهند شد.
روشنفکرمایوس- شما میگوئید ما شکست خوردیم. یک روزخواهد رسید که فتح خواهیم کرد؛ آخرآن روزچه روزیست؟
فردحزبی- تودهها درمبارزه خود برای تاریخ ازپیش معین شده پیکارنمی کنند. حرکت جامعه را بطورکلی قوانین تکاملی معین مینماید، ولی شکل این حرکت را نمی توان بدرستی درجزئیات آن پیش بینی کرد. ممکن است ما بقول آن دهقان پیردرآن قصه معروف فقط کارنده درختی باشیم که دیگران ثمرآن را خواهند خورد.
روشنفکر مایوس- من درباره خودم اعتراف میکنم که آنقدرنمی توانم شیفته آرمان خودم باشم که برای خودم، ازنتایج خوب آن آرمان هیچ سهمی قائل نشوم. مقصود من بهیچوجه فایده شخصی نیست، ولی لااقل ببینم که زحمات من به نتیجه رسیده است ویا ازنتیجه آن مطمئن شوم.
- فایده یک چیزنسبی است. هرنقطه که درجلوی ما قراردارد، خود نقطه، هدف است. هدف انسان همیشه فراترازدست اوست با این نسبی بود هدف. یک فرد مبارز وقتی وظایف خود را دراصلاح جامعه خوب انجام داد، همیشه از خود رضایت دارد.
روشنفکرمایوس- آنچه که شما پیشنهاد میکنید یک عمل مخالف با غرایز بشری است، اصولا طرزبرخورد به قضایا درنزد هرکس طوری است. روح ما درمقبره خود میتواند ازدریچههای گوناگون بدنیا نگاه کند. خیلی چیزها دیدم که ازدورجالب بود ومرا گیج کرد وبسمت خودش کشید. ولی وقتی که نزدیک رفتم، مجبورشدم ازتعفن آن فرارکنم. همه چیزافسانه است. آزادی، عشق، اجتماع، عدالت، همبستگی، پیشرفت، ترقی، تعالی، این کلمات برای من عروسکهائی است که بشرشکم آنها را ازبدجنسی وتقلب خود پرکرده است.
- شما دریک مالیخولیای شاعرانه گم شده اید. وقتی انسان مایوس و عصبانی است، حوصله ندارد منطقی، خونسرد وبیطرف فکرکند. افکارهر قدربا حالت روحی شخص جورباشد آنها را بهترمی پذیرد. برای آدمی که خود را درجنگ زندگی شکست خورده تصورمی کند، این تمایل که "اصولا لغو وهجواست " قوی است افکارشما مجموعه ای ازآن افکارانحطاطی است که دردنیای کهنه، دنیای زوال یابنده این اواخرگل کرده است. فلسفه " آلبر کامو" و " ژان پل سارتر" ویا هذیانهای تلخ " کنالی"، نویسنده انگلیسی و این قبیل افکارهمه ازیک چیزسرچشمه میگیرد وآن اینست که نظام جامعه کنونی بهم خورده، شیرازه آن ازهم پاشیده وفقط آن کسانی که راه یک نظام بهتروعالی تری، راه فردائی، را یافته اند خوش ببینند والا تمام کسانی که به راه دیگری عقیده ندارند ودرحصارامروزمحبوس مانده اند، چون دراطراف خود جزبیهودگی وهرج ومرج نمی بینند، به " اصالت بیهودگی وهرج و مرج" معتقد میشوند. این افکارانعکاس حقیقت نیست، بلکه انعکاس وضع زمان است. انعکاس یک واقعیت موقتی است. افسوس که زندگی درواقعیت کنونی اش همین است وباید برای بهترکردن آن کوشید. درحوصله ما و در قدرت ما نیست که آن را بکلی عوض کنیم، ولی وظیفه " انسان با شعور بودن" دراینست که آن را ولو کمی هم باشد، بالاخره عوض کنیم. این وظیفه انسان با شعوراست.
روشنفکر مایوس- من ازاین لغت انسان شما چیزی نمی فهمم- هیچ فکرنمی کنم که انسان حالت ترقی یافته حیوان باشد. من بکلی این تئوری را علی رغم تمام قوانین تحول وتکامل زیرورو میکنم. انسان نوع تنزل یافته حیوان است. شما نگاه کنید دردنیای حیوانات زندگی بصورت یک نظام مرتب اداره میشود. درخانواده میمونها، درگله آهوها، درلانه مورچهها، درکندوی زنبورها ازاین قبیل رسوائیها وجود ندارد. انسان بعنوان یک موجود زنده بسیاراحمق تر، مبتلاتر، توسری خورده تر، گیج و گول ترازپست ترین حیوانات است. این تکامل نبود تنزل بود.
- شما حقیقتی را پیدا کرده اید، ولی آن را وارونه تعبیرمی کنید. درست است که دنیای حیوانات را غرایزحیوانی بطورمنظم اداره میکرد و درست است که دردنیا انسان که نقش غریزه کم شده وملکه دماغی نیرومند تری که تازه درحال نشو ونما بود، بنام عقل بروزکرد، آن نظام گذشته بهم خورده ولی ازآن اینطورنباید نتیجه گرفت که بدبختی بشرنتیجه عقل اوست و عقل نتیجه تنزل غریزه است. حاجتهای زندگی بشری بمراتب وسیع ترو بغرنج ترو پیچیده تراز حیوان است، آنچه حیوان را دلخوش میکند. برای هربشری ممکن است بدست بیآید، ولی او ازاین مرحله جلوتررفته است. تصورنمی کنم اگرامروزبه ما پیشنهاد کنند با تمام شرایط مادی زندگی یک حیوان مشغول امرارمعاش شویم، به ما خوش بگذرد وخودمان را خوشبخت حس کنیم. محصولات عقل به مراتب عالی ترازمحصولات غریزه است. البته تا یک عقل رشد یافته اجتماعی برهمه چیزحکومت کند مدتی تلاش لازم است. این تلاش ناگزیر، درورای تمایلات من وما انجام خواهد گرفت. هرچه شما به بشریت لعنت کنید وکیش پرستش تمدن حیوانی را رواج دهید، بشریت فضائل خود را بوجود خواهد آورد وجنت ماوای خود را درست خواهد کرد. بدبختی بشرامروزی ناشی ازآنست که هنوزعقل واقع بین ودرستی را که برای حمایت ازتمام مزایای حیاتی او مجهزباشد، برخود حاکم نساخته است. متناسب با هرج ومرج دراقتصاد، یک نوع هرج ومرج درعقلها، درفکرها حکمفرماست. بشردرحالت تهیه دنیای مخصوص خود است و تا آنکه برروی این مردابهای سرد قطبی این قصربزرگ ساخته شود، کسانی زیاد باید زیر تازیانه بادهای گزنده ودرداخل آبهای متعفن و منجمد خفه شوند. صحنه حزن انگیزاینجاست، ولی نمی توان ازوحشت کاروکوشش به سرنوشت تلخ تسلیم شد نمی شود گفت: چون برای ساختن خانه این کارلازم است، من دراین وادی مخوف به زندگی خود ادامه میدهم. چنین گفتن ناشی ازتنبلی وتسلیم درمقابل بدبختی است. چنین گفتن ناشی ازجمود روح است، خوشبختی را باید درعین سختیها بوجود آورد.
روشنفکرمایوس- خوشبختی! این هم یکی ازکلمات معمائی است که درپشت سرخود هیچ معنای جدی ندارد. من گاه خوشبختی را درعدم اساس وعدم حرکت، دررخوت مطلق ودرنشئههای سنگین وکرخت کننده جستجو میکنم.
- این دیگرعجیب و وحشت آوراست. بیائیم این فلسفه شما را که توصیه منطقی استعمال مواد مخدراست. عمومی کنیم. دنیائی خواهیم داشت مملوازموجوداتی که به حالت رخوت یا به گفته شما به حالت جنینی فرورفته اند. آنوقت حتی کسانی که وسائل ادامه این نشئه را فراهم کنند وجود نخواهند داشت ونشئه شما نیمه کاره خواهد ماند. من خوشبختی را نه دربی فهمی وبی حرکتی، بلکه درتکاپوی شدید فهم وجنبش قوی جستجو میکنم. شما نشاط کار، نشاط خلاقیت، نشاط ایجاد وپیشرفت را فراموش میکنید. شما برای انحطاط، فلسفه ای درست کرده اید واین کارازآن انحطاط زشت تراست. روشنفکری شما به جای آنکه راهنمای شما ودیگران باشد، طلسم سرگشتگی شما ودیگران شده است. شما باید فکرکنید وایجاد نمائید وبجنبید ومبارزه کنید.
روشنفکر مایوس- مبارزه! مبارزه برای چه؟ - آهنگ کلام شما بکلی عوض شده. حالا وقتی فکرمی کنم میبینم تناقضی درگفتارشماست که باید آشکارش کنم. درابتدای صحبت خود میگفتید که چرا ما درمبارزه محکم نرفتیم وشکست خوردیم؟ چرا پیگیرولجوج نبودیم، حالا نه فقط مبارزه، نه فقط زندگی، بلکه تمام فعالیت بشری را مسخره میکنید. ما برسرگورهای خود ناچارباید بکوشیم تا ازمفهوم حیات به آن بهترین نحوش استفاده کنیم . این یک چیزناگزیراست. ما موجودات زنده هستیم، زندگی دربرابر ماست. زندگی برگردن ما است. باید برای آن فکری بکنیم. باید برای روبروشدن با زندگی مجهزباشیم. افراد بشردرنزاع خود دسته بندی شدند، افکارنزاعی ومبارزه ای پیدا کردند. یک نوع ازاین افکار متعلق به آن دسته وسیع وبزرگی است که وسائل زندگی را تهیه میکند، انواع دیگرآن متعلق به اشکال مختلفه ای ازطفیلیهاست. که این وسائل زندگی را غصب کرده اند. بالاخره ازمیان این دودسته باید یکی را انتخاب کرد. شما درابتدای صحبت خود مطالبی گفتید که فراموش نکرده ام. شما نتایج ناکامی ما را زیاد به رخ ما کشیدید، ولی نخواستید ازفوائد کارومبارزه ما چیزی بگوئید. اگرشما راه دیگری دارید که به نتایج درستی برسد، غیرازآن طرق مالیخولیائی که نه چاره ونه مسکن درد است، بلکه آن را شدیدترمی کند، بیائید ازآن راه برویم؛ ولی من غیرازاین راهی نمی شناسم. ما، یکبار زمین خوردیم، لباس ما دریده و دست وپای ما شکسته شد. دشمنان به ما خندیدند ودوستان ازپیروزی ما نومید شدند. ولی ناقوس ختم زمانه را نزده اند. ما وقت داریم که دوباره برخیزیم و امیدواریم که دوباره نیرومند شویم و شما که درصف دوستان مبارزه ما را تماشا وتشویق میکردید، امروزهیچ وظیفه ای ندارید جزآنکه بگوئید: دراثرخطای خودتان زمین خوردید، ولی تا دیرنشده برخیزید وبرای مبارزه تازه ای آماده شوید.
روشنفکرمایوس- شاید آنچه که شما میگوئید درست باشد، ولی من آدم تمام شده ای هستم ازمن کارساخته نیست وبه من هم زیاد کند وکونکنید. من ازاین نوری که شما میخواهید درتاریکی مانوس ونوازش دهنده من بیاندازید وحشت دارم.
- خواهش دارم این آخرین سنگردفاعی خود را رها کنید وازگور تاریک افکارمرده خود بیرون بیآئید. وحشت شما ازنوریک ناخوشی است. آینده به خلاقیت شما محتاج است ونسل جوان میتواند ازدم هنری شما قوت بگیرد. باعث افسوس است که شما نادانسته درمقبره مخوف خود طلسمی درست کنید که ستمکاران جامعه با آن دست وپای جوانان ما را ببندند. طبیعت سرود آفرینش و تکامل میخواند. بیائید ما با این سرود طبیعی هم آهنگی کنیم. آغوش آینده برای شما گشاده است. با تائیدات شماست که کاروان خسته بشرجان گرفته راه خود را چابکترخواهد پیمود. شما دراین گریزاز صحنه ازهمه سو زیان زده اید ودرهمه جانب زیان کرده اید.
تاریخ درباره شما ساکت نخواهد بود ولاقیدی وخنده استهزاء شما مانع قضاوت او نخواهد شد. به آن فلسفه ای پایبند نشوید که مادرش همان احساسات سفله ایست که انگلهای اجتماع را پرورش داده وازآن خیانتها و رذالتها زائیده است. به آن فلسفه پایبند شوید که دیواریاس وجهل را از مقابل آینده برمیدارد ویک چیزواقعا دلبستنی ودوست داشتنی درکره ما بوجود میآورد که عدالت نام دارد. بدون یک شک ابلیسی وبا ایمان طاهروبی غشی دراین معبد بزرگ عدالت قدم بگذاریم. ایمان ما سرانجام فتح خواهد کرد وایمان ما سرانجام تحقق خواهد یافت. دراین کارنه فقط یک هدف عالی متصوراست، بلکه سکونت روح و رضایت وجدان تامین میشود.
روشنفکرمایوس- خوب است به سراغ رسوائیهای خود بروید. چاره درد را درجای دیگرجستجو کنید. اینجا دشمن شما نخوابیده است. هیچ چیزبرای من ازاین جملات مشعشع وبی معنای شما نفرت آورترنیست. اگرمی خواهید اصلاح کنید اول ازمیان خودتان وازخودتان شروع کنید.
- من ازسخت ترین توهین شما نمی رنجم، زیرا برای شما و احساسات شما فضیلتی قائلم. ازعیوب خود همبیخبرنیستم وخود را نیزمانند پیامبری که جزنصیحت گوئی کاردیگری نداشته باشد معرفی نمی کنم. من آن چیزی را گفتم که بنظرم رسید وآنها را حقیقت میدانم وبدان پایبندم. دراینکه باید اصلاح را ازخود شروع کنیم با شما هم عقیده ام. دراینکه شما "عنصر خطرناکی" نیستید ودرعالم خود با آرامش وبیطرفی نشسته اید شک ندارم ولی فقط دردم اینست که چرا سکوت و بیطرفی گزیده اید؟ ما شما را شماتت نمی کنیم ازشما مدد میطلبیم، ما ازشما عیب جوئی نمی کنیم وشما را پند نمی دهیم، فقط میخواهیم شما را به همراهی با خود برانگیزیم، درگفتارما صداقت وفروتنی وحس حقیقت بینی است. به معنی کلام ما پی ببرید و همانطور که ما برخود فرض میکنیم که شما را درک کنیم، شما نیزبکوشید تا ما را درک کیند.» |
احسان طبري از جواني در رشته هاي مختلف شعر، قصه، نقد هنري، بررسي هاي فلسفي و تاريخي و زباني، آثاري ايجاد كرده و در دوران طولاني مهاجرت اين تلاش را ادامه داده و در هر زمينه آثاري متعددي نگاشته است. احسان طبري تحصيلات خود را در آكادمي علوم اجتماعي مسكو انجام داده و به دريافت مقام علمي نامزد علوم فلسفي موفق شده سپس آنرا در آكادمي علوم اجتماعي برلين ادامه و به دريافت مقام علمي (دكتر هابيل در فلسفه) رسيد. وي با زبان هاي مختلف شرقي و غربي آشنا بود.
آثار احسان طبري در زمينه شعر كلاسيك و نو، قصه و رمان و تحقيقات ادبي و فلسفي و غيره بسيار متنوع میباشد.
احسان طبري كه سال 1358 به ايران بازگشت و بعد از مدتي دستگير و راهي زندان گرديد. گفتهاند كه وي در زندان نادم گرديد و شروع به تفسير قرآن كرد. بعد از مدتي كه در تلويزيون حاضر گرديد بهنگام شروع به صحبت بسم الله الرحمن الرحيم گفت و چون اسم پيامبر اسلام ذكر گرديد صلوات فرستاد. همچنين كتابي به وي منتسب است كه از آن بعنوان توبه نامه وي نام میبرند. اين كتاب كه "كژ راهه" نام دارد، بسال 1364 چاپ گرديده است. كساني كه با شيوه نگارش وي آشنا میباشند بعد از ملاحظه اين كتاب متوجه میشوند كه اين سبك نگارش وي نمیباشد و به وي تحميل كرده اند.
بطور حتم احسان طبري يكي از بزرگترين محققاني میباشد كه تا كنون ايران به خود ديده است. او كه يكي از برجسته ترين تئوريسين هاي ماركسيست بوده است، داراي اثري بر جسته تحت عنوان ( برخي بررسي ها در باره جهان بيني ها و بينش هاي اجتماعي در ايران)مي باشد. كتاب مذكور يكي از برجسته ترين كتاب هايي است كه واقعا جنبه علمي دارد و بصورت كاملا تحقيقي میباشد. حال كه مقاله دين، عرفان، جادو از احسان طبري در سايت موجود است چه بهتر كه كتاب مذكور در اختيار خوانندگان قرار گيرد تا خوانندگان از اين منبع اصيل و صددرصد علمي بهره مند گردند. با توجه به ايتكه مقاله وي بنام خودش ثبت گرديده است و خوانندگان نيز به اين مورد اشارت داشته اند.
يكي از منابعي كه اينجانب در نوشته هايم مورد استفاده قرار داده ام كتاب مذكور میباشد. در اينكه كتاب مذكور كتابي علمي و دقيق میباشد تر ديدي نيست و تا كنون كتابي همانند آن نديده ام اينجانب مخصوصأ در مواردي كه نياز به بررسي علمي بوده است، بدين كتاب مراجعه كرده ام. اين كتاب در عين حال كه جامع است، كتابي سخت میباشد بدين علت كه احسان طبري شيوه نگارشي فوق العاده دارد.]]